خرید بک لینک
549 آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان عنبر و مشک می دمد سنجق یار می رسد رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد غم به کناره می رود مه به کنار می رسد تیر روانه می رود سوی نشانه می رود ما چه نشسته ایم پس شه ز شکار می رسد باغ سلام می کند سرو قیام می کند سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد 550 پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد آب سیاه درمرو کآب حیات می رسد نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می زند بهر روان عاشقان صد صلوات می رسد جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو زانک ز شه فقیر را عشر و زکات می رسد رحمت اوست کآب و گل طالب دل همی شود جذبه اوست کز بشر صوم و صلات می رسد در ظلمات ابتلا صبر کن و مکن ابا کآب حیات خضر را در ظلمات می رسد 551 جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو چون همه رو گرفته ای روی دگر کجا بود آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد گنج که در زمین بود ماه که در سما بود با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش عشق تو چون زمردی گر چه که اژدها بود هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود گر چه که بنده ای بود خاصه که در هوا بود این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود 552 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود دیر به خانه وارسد منزل دور می رود در عوض بت گزین کزدم و مار همنشین وز تتق بریشمین سوی قبور می رود شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش سخت صبور می رود زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفس پخته شود از این سپس چون به تنور می رود صاف صفا نمی رود راه وفا نمی رود مست خدا نمی رود مست غرور می رود ای خنک آن که پیش شد بنده دین و کیش شد موسی وقت خویش شد جانب طور می رود چند برید جامه ها بست بسی عمامه ها چون که نداشت ستر حق ناکس و عور می رود آنک ز روم زاده بد جانب روم وارود وان که ز غور زاده بد هم سوی غور می رود آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شد وان که ز نور زاده بد هم سوی نور می رود آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بد هیچ گمان مبر که او در بر حور می رود بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده وان دل خام بی نمک در شر و شور می رود طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او شیر چو گربه می شود میر چو مور می رود بس که بیان سر تو گر چه به لب نیاوری همچو خیال نیکوان سوی صدور می رود

برچسب: نویسنده: khosro تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 10:53

صفحه بندی